نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
درد دلهای من
خانه | آرشیو | ایمیل من
تابستان سه سال پیش ...يه اتفاق و يه ديدار منو سالها به گذشته برد
البته خودم اصلا دوست نداشتم
من و گذشته من سالها بود كه از هم جدا شده بود يم
وبهش فكر نمي كردم
من ديده بودمش...اما مي خواستم كه نبينمش
خودش اومد بطرفم...سلام !! و احوالپرسي !!
نمي تونستم جواب ند م!! سلام .آغازي شد براي شروع حرفهاي ما
خيلي حرف زد بيشتر درد ودل بود
آخر حر فهاش رو كرد به من و گفت:
 تو نفرينش كرده بودي؟
من گفتم : نفرين ؟ چرا ؟
گفت : آخه !!يه جورايي دربدر شده
يه جوري گرفتار شده


دلم لرزيد...من!! نفرين!! هيچوقت  بد كسي را نخواستم ...هيچوقت
فقط ياد مه !!خوب يادمه تو او ن شب هاي غريب كه دلم بد جوري تكه تكه شده بود
از خدا خواستم  خودش به قضاوت بشينه...
و حالابعد از اين همه سال
فهميد م خدا چه قاضي خوبيه ؟

|+| نوشته شده توسط در شنبه، 26 خرداد، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم

غريب آشنا

شايد براي كمتر كسي پيش بياد كه يكي از عزيز ترين هاش براش بميره در حالي كه رو دو تا پاهاش راه مي ره و نفس ميكشه.

چقدر سخته تحمل كردن مردي كه جزئي انكار ناپذير از گذشته، حال و آينده توست.

خيلي جنگيدم، خسته ام و اصلا نميدونم چرا دارم اينا رو اينجا مينويسم.


|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه، 16 خرداد، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم
ديگه کارم شده فقط سکوت

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه، 31 اردیبهشت، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم
روز مرگ من

امروز بدترین روز زندگیم رو تجربه کردم

روزی که کسی سالها منتظرش بودم کارتی به دستم داد که با تاریخ اعدام برای یک زندانی هیچ فرقی نداشت

کسی که تمام رویاهام رو باهاش گذرونده بودم

امروز اومد سر کلاس و چند تا کارت عروسی تو کلاس پخش کرد و کارت رو به دستم داد

نمی دونم تا ۵ شنبه زنده می مونم

نمی دونم چطوری تحمل کنم

این بی انصافیه

اهای خدا خیلی بی انصافی

|+| نوشته شده توسط در شنبه، 29 اردیبهشت، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم
اميد

گفت: اين شبها اصلآ خوابم نمي بره کابوس مي بينم مدام پلک که می ذارم رو هم انگار لختم می کنن ميونِ جمعيت، جمعيتی که زُل زدن به من و سنگ تو دستاشونِِِِِ
گفتم: توّهم زده شدی
گفت:روزها سرم گيج ميره و تا شب مَنگم.
گفتم: با خودت کنار بيا زندگی کن
گفت: به زبون ساده است، تنهائی، که حتی نتونی بگی تنهام!
گفتم: چرا نمی گی بهش؟
گفت: چيزی رو عوض نمي کنه. پر انرژی اومدم، دوام نياوردم.کسی مقصر نیست!
گفتم: صبور باش
گفت: صبورم، می بينی که. بعضی وقتا شب که میشه نيمه شب، آروم می رَم کنار پنجره گاهی تا سپيده به خيابونا و چراغا نگاه می کنم. به ماشين هائی که رد می شن. به همه چيز فکرم گره می خوره که زير هر سقفی چی می گذره؟ که زندگی چه مسخره شده! که واسه اين چند سال عمر گذرا چرا بايد حرص بخورم؟ که دوست داشتن کجاست؟ معنی اش گم شده.
گفتم: با خودت اينجوری نکن اون دوسِت داره
گفت: دوست داشتنش هم يه جور ديگه است. دوست داشتن منطق نمی شناسه. عشق،اما و چرا نداره!
مات موندم که چی بگم!
گفت: بعضی وقتا که تنها می مونم نمی فهمم ساعتها چه جوری می گذره، گاهی چند ساعت خيره مِشم به يه نقطه يا خوابيدم و چسبيدم به سقف. دو تِکه ميشم و از بالا مي بينم که جسد بی جونم داره جون ميده رو تخت.وول می خوره و عذاب می کشه
گفتم: بزن بيرون راه برو بهترت می کنه،يا باهاش برو بيرون، نمون تو خونه
گفت: اون تنها باشه راحت تره، حضورِ من آئينه دقِ واسَش، يا تُند می رم، يا کُند. حوصله اونو سر ميبرم، مثل يه مزاحم.حالا منم تنها باشم راحت ترم، ديگه دارم عادت می کنم. تو شلوغی ها، تو مهمونی ها غصه ام ميگِره، ارتباطم با جمع کم شده
گفتم: اينجوری نبودی!
گفت اينجوری شدم. جرات و جسارت داشتن و از دست دادم. خنديدن و تو آينه تمرين مي کنم يادم نره
گفتم: چی تو رو نگه داشته؟


ساکت شد و خيره شد به زمين، آروم گفت: اميد

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه، 26 اردیبهشت، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم
تقلب از فهيمه خانم

سلام

امروز داشتم وبلاگ فهیمه خانم رو نگاه می کردم تو قسمت آرشیوش یک جمله خیلی زیبا دیدم که دلم نیومد اینجا نذارم

بهتون پیشنهاد می کنم حتما به وبلاگش برید خیلی مطالب قشنگی داره من که حسابی لذت بردم و جا داره یک خسته نباشید درست و حسابی خدمتشون عرض کنم (این حرفها برای چاپلوسی نبود)

البته امیدوارم که این جسارت منو ببخشه و منو نفرین نکنه

من در خواب ، کوچه اي تاريک را ديدم ...
از ناودان خانه اي خون مي چکيد
و کودکي سر نهاده بر ديوار ، گستاخانه ، زير لب ، مرگ خدا را آرزو ميکرد ...
من قناري را ديدم که ميله هاي قفسش را ميخورد با ولع ...
کرکسي که ناله کنان ، جفتش را مي جست ...
و قاصدک له شده اي را ...
من خود را ديدم ، زماني که هيچکس ، ديگري را نديد !
من ، خدا را در تابوت ذهن آدمها ديدم ...
خدا را !

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه، 26 اردیبهشت، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم
وداع

آرام و با وقار قدم بر مي‌داشت چه نگاه سنگين و عميقي، صحبت‌هايش بوي محبت و گرمي دوستي داشت. هميشه خوشرو و خندان بود، دوست داشت به هر نحوي لبخندي از ما ببيند گاهي حرفهائي مي زد كه هنوز معني آن را نمي دانم.

آخرين دفعه‌اي كه ديدمش و آخرين ديدار در نگاهم مجسم شد:

دستهاي مرا با دو دستش به گرمي فشرد دوباره به چشمان بي تابم نگريست لبانش تكان خورد 

مي خواست چيزي بگويد ولي از گفتن آن ترسي داشت

نگاهش را به گوشه‌اي خيره كرد و آرام دستهايش را رها نمود و گفت:

چه سخت است دل كندن از چيزي كه براي او زندگي مي كني

و دردناك اگر بداني ناچاري از پذيرفتن آن

و آنچه سرنوشت براي تو رقم زده است

مي ترسيدم از آنچه تا كنون به آن مي انديشيدم كه شايد به وقوع بپيوندد

ناخواسته اشك درون چشمانم از اين سو به آن سو مي رفت و از من اجازه جريان مي خواست دوباره به من نگاه كرد، التهابم را دريافت و مثل هميشه هنگامي كه ناراحتي‌ام را مي ديد دستي بر شانه‌ام زد و گفت: حالا كه اتفاقي نيافتاده من و تو اينجا در كنار هم هستيم و من سرشار از وجد و شادي از حضور تو،

گفتم: و بعد بي تو

گفت: فكر كن خوابي بوده آشفته و من جز خاطرات فراموش شده تو خواهم شد

و باز خنديد، براي اينكه مرا بخنداند ولي من مي دانستم كه اين خنده چه مفهومي دارد

گفتم: هر كاري بتوانم .... انجام مي دهم .... تا تو .....  خنديد و گفت: لازم نيست كه اين درد پنهان زخمي است قديمي و تو چه مي داني كه آن چيست؟

نگاهي به من انداخت ، دستانم را گرفت و براي آخرين بار شانه هايم را بوسيد و آرام رفت

امروز چه زيبا آرميده در قلبي كه تا ابد خانه اوست براي آخرين بار نگاهش كردم لبخندي به لب داشت انگار كه آنچه كه مقدر بوده از آن راضي و خشنود است و من سرگشته چه دير شناختمش

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه، 19 اردیبهشت، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم
دل من
       TinyPic image

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد يک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت يک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن ديوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه يک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را ديـدی ...؟!!

 

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه، 16 اردیبهشت، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم
غريبه کوچک

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه کوچک باش

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه، 10 اردیبهشت، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم

یک مطلب تو وبلاگ نیوشای عزیز دیدم که واقعا به فکر منو وا داشت

گاهی وقتا ما از اتفاقهائی که می افته بی خبریم و شاید خیر و یا شر اونو در نظر نمی گیریم

و اگه اتفاقی بیافته شروع می کنیم به شکوه کردن غافل از اینکه شاید اون اتفاق مسیری جدید و نو به زندگی ما بده.

من برای سالها می نویسم

سالها بعد که چشمان تو 

 عاشق می شوند

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود

یکی بود  -  یکی نبود.

|+| نوشته شده توسط در شنبه، 1 اردیبهشت، 1386 و ساعت <#time#> | نظرات دیگر عزیزانم
Powered By PersianBlog - Designing & Supporting Tools By WebGozar

  RSS 2.0